تبلیغات
جفت6 - داستان عاشقانه بسیار غمگین
جفت6
شعر . برنامه . عكس . داستان . اشپزی . روانشناسی . اخبار . فروشگاه . سرگرمی . اسمس . جك . خاطرات . فلسفه . سینما و نقد فیلم . شاع

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 7 دی 1389
داستان عاشقانه بسیار غمگین

 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




طبقه بندی: داستان كوتاه، 
برچسب ها: بقه بندی: مطالب شنیدنی، مطالب جالب و آموزنده، برچسب ها: داستان، عشقی، غم انگیز، لاو، داستان عشقولانه کوتاه، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه کوتاه، داستان آموزنده، داستان رومانتیک، پایان عشق، داستان کوتاه، مطلب عشقولانه، مطلب عاشقانه، مطلب خواندنی، شنیدنی، عبرت آموز، پند آموز، عشق واقعی،
ارسال توسط گروه نویسندگان . گرداوران مطالب گروه جفت 6
آرشیو مطالب
نظر سنجی
كاربر عزیز سایت چطوره ؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin